حكيم ابوالقاسم فردوسى
780
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو آن ديد داراب شد شادكام * يكى نيزه برداشت از بهر نام فرستاد ديگر سوى رشنواد * به دو گفت پيروز بادى و شاد چو از باختر تيره شد روى مهر * بپوشيد ديباى مشكين سپهر همان پاسى از تيره شب در گذشت * طلايه پراگند بر گرد دشت غو پاسبان خاست چون زلزله * همى شد چو آواز شير يله چو زرّين سپر بر گرفت آفتاب * سر جنگ جويان بر آمد ز خواب ببستند گردان ايران ميان * همى تاختند از پس روميان بشمشير تيز آتش افروختند * همه شهرها را همى سوختند ز روم و ز رومى برانگيخت گرد * كس از بوم و بر ياد ديگر نكرد خروشى بزارى برآمد ز روم * كه بگذاشتند آن دلارام بوم بقيصر بر از كين جهان تنگ شد * رخ نامدارانش بىرنگ شد فرستاده آمد بر رشنواد * كه گر دادگر سر نپيچد ز داد شدند آنك جنگى بد از جنگ سير * سر بخت روم اندر آمد به زير كه گر باژ خواهيد فرمان كنيم * بنوّى يكى باز پيمان كنيم فرستاد قيصر ز هر گونه چيز * ابا بردهها بدره بسيار نيز سپهبد پذيرفت زو آنچ بود * ز دينار و ز گوهر نابسود [ شناختن هماى پسر را ] و زان جايگه بازگشتند شاد * پسنديده داراب با رشنواد به منزل بران طاق ويران رسيد * كه داراب را اندرو خفته ديد زن گازر و شوى و گوهر بهم * شده هر دو از بيم خوارى دژم از آن كس كشان خواند از جاى خويش * بيزدان پناهيد و رفتند پيش چو ديد آن زن و شوى را رشنواد * ز هر گونه پرسيد و كردند ياد بگفتند با او سخن هرچ بود * ز صندوق و ز گوهر نابسود ز رنج و ز پروردن شيرخوار * ز تيمار و ز گردش روزگار چنين گفت با شوى و زن رشنواد * كه پيروز باشيد همواره شاد كه كس در جهان اين شگفتى نديد * نه از موبد پير هرگز شنيد هم اندر زمان مرد پاكيزه راى * يكى نامه بنوشت نزد هماى ز داراب و ز خواب و آرامگاه * هم از جنگ او اندران رزمگاه و زان كو باسپ اندر آورد پاى * هم انگاه طاق اندر آمد ز جاى از آواز كامد مر او را به گوش * ز تنگى كه شد رشنواد از خروش ز گازر سخن هرچ بشنيد نيز * ز صندوق و ز كودك خرد و چيز بنامه درون سر بسر ياد كرد * برون كرد آنگه هيونى چو گرد همان سرخ گوهر به دو داد و گفت * كه با باد بايد كه گردى تو جفت فرستاده تازان بيامد ز جاى * بياورد ياقوت نزد هماى بشاه جهاندار نامه بداد * شنيده بگفت از لب رشنواد چو آن نامه بر خواند و ياقوت ديد * سرشكش ز مژگان برخ بر چكيد بدانست كان روز كامد بدشت * بفرمود تا پيش لشكر گذشت